شمس الدين حافظ

579

سفينه حافظ ( فارسى )

ساقىنامهء 3 بيا ساقى آن مى كه حور بهشت * عبير « 1 » ملايك در آن مى سرشت بده تا بخورى بر آتش كنم * مشام خرد تا ابد خوش كنم بيا ساقى آن مى كه تيزى كند * بباغ دلم مشك‌بيزى كند بده تا بنوشم به ياد كسى * كه هست از غمش در دلم خون بسى بيا ساقى از مى ندارم گزير * بيك جام باقى مرا دستگير كه از دور گردون بجان آمدم * روان سوى دير مغان آمدم بيا ساقى از كنج دير مغان * مشو دور كانجاست گنج روان ورت شيخ گويد مرو سوى دير * جوابش چه گوئى بگو شب‌به‌خير بيا ساقى آن جام صافى صفت * كه بر جان گشايد در معرفت بده تا صفاى درون آردم * دمى از كدورت برون آردم بيا ساقى آن آتش تابناك * كه زردشت مىجويدش زير خاك به من ده كه در كيش رندان مست * چه دنياپرست و چه آتش‌پرست بيا ساقى اكنون كه شد چون بهشت * ز روى تو اين بزم عنبر سرشت خذ الجام لا تخش فيه الجناح « 2 » * كه در باغ جنت بود مى مباح بيا ساقى آن جام ياقوت‌وش * كه بر دل گشايد در وقت خوش بده وين نصيحت ز من گوش كن * جهان جمله نيش است مى نوش كن بيا ساقى از بىوفائى عمر * بترس وز مى كن گدائى عمر كه مى عمر باقى بيفزايدت * درى هر دم از غيب بگشايدت بيا ساقى از مى طلب كام دل * كه بىمى نديدم من آرام دل گر از هجر جان تن صبورى كند * دل از مىتواند كه دورى كند بيا ساقى ايمن چه باشى كه دهر * بر آنست كت خون بريزد بقهر در اين خون فشان عرصهء رستخيز * تو خون صراحى و ساغر بريز

--> ( 1 ) داروى خوشبو ( 2 ) بگير جام را و مترس از گناه آن .